تبليغاتX
*.*.* عاشق زهره = بهزاد *.*.*

سلام

این آخرین سلام من توی این وبلاگه

فکر کنم همتون تعجب کردید !!!

بهتون حق میدم. خودمم یه خرده طول کشید که باورم بشه

من و زهره رابطمون قطع کردیم

نمی دونم باید بگم خوشحالم یا ناراحت ! ولی به گفتن همین نکته بسنده میکنم که براش ارزشی نداشتم و دیگه صبری هم نداشتم

حرفهای ضد و نقیضش منو بدجوری گیج کرده بود

جلوی من به پسرای دیگه ابراز علاقه میکرد (باور کنید)

ولی چون دوسش داشتم، همه ی اینا رو ندید گرفتم

با کوچکترین مهربونیش، از خوشحالی میترکیدم

سه سال هر کاری که باعث خوشحالیش بشه انجام دادم تا شاید علاقه ای نسبت به من پیدا کنه که نکرد

سه سال فقط اونو دیدم ولی اون حتی یک لحظه هم به من توجهی نکرد

و هفته ی پیش آب پاکی رو روی دستام ریخت

و منم دیدم نه تنها کارام کمکم نکرده بلکه براش تبدیل به یک نوکر شدم !!!

و درست صبح روز سه شنبه ۷خرداد همه چیز رو تموم کردم

یقین دارم که کار درستی کردم

و الآن که فکر میکنم میبینم لایق این همه عشق نبود

ولی الآن بعد از گذشت چند روز به روال عادی برگشتم (به کمک کسی) و به فکر آینده ام و تکرار نکردن اشتباهاتم !

امیدوارم

 

از همه ی شمایی که اومدین و به من قوت قلب دادین ممنون

مخصوصا آبجی جمانه و داداشی علیرضا

این وبلاگم تا چند روز دیگه حذف میکنم

 

شاید یه روزی یه جای دیگه ای بازم با شما همراه باشم

برام دعا کنید

 

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام  

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 خرداد1387   توسط بهزاد  | 



می پرسی: "چه کار میکنی؟"

می گویم: "به آینده فکر میکنم!"

می پرسی: "آینده؟!"

می گویم: " آ= آری، کاش

                ی= یک بار

                ن= نشان می دادی

                د= دوستم داری

                ه= همین !!!"

+ نوشته شده در  شنبه 4 خرداد1387   توسط بهزاد  | 



به نام اونی که اگه حکم منه، هممون محکومیم ... !

سلاااااااااااااااااااااااااااام

شرمنده ی شرمنده

راستی

عیدتووووووووووووووووووووون مباااااااااااااااااااااااااااارک !!!!!

امروز ۷ فروردینه ! خوب باشه ؟! نه دیگه، نشد ! امروز سالگرد تاسیس وبلاگه دیگه ... برای همین امروز یه سوپر آپ دارم. بخونیا ... تا آخر ... بعد اگه خواستی نظرتو بگو ...

 

امسال سالی پر از فراز و نشیب بود !

شادی ها و غم های کوتاه مدت توی این سال پیش بینی روزها رو مشکل میکرد !

نمی خوام درباره ی مشکلاتی که امسال تو خانواده به وجود اومد حرف زیادی بزنم ! فقط به گفتن همین جمله بسنده میکنم که یه آدم عوضی امسال به پستمون خورد که اعصابمون رو به هم ریخت و هنوز هم مادرم درگیر همین مسئله هست که امیدوارم خدا کمک کنه و این مشکل هر چه زودتر رفع بشه !

می خوام اینجا بیشتر از خودم و زهره بنویسم و اتفاقات سال 86.

داره کم کم یه چیزایی به ذهنم میاد !!!

اوایل سال همه چیز نسبتا خوب بود. از رابطه ی من و زهره بگیر تا درسامون ! امسال برای اولین بار در طول 4ترم معدلم بالای 17 شد (95/17) و نمره هام نسبتا خوب بود. زهره هم به همین منوال؛ اون برای اولین بار معدلش بالای 15 شد و نمره های خوبی کسب کرد.

توی این سال رابطه ی من و زهره (البته به نظر من) صمیمی تر شد و دیگه باهاش راحت حرف میزنم و مثل یک دوست صمیمی بهش نگاه میکنم.

اما تابستون ...

تابستونه پرکاری بود ! اون اوایل تابستون بود که زهره برای اولین بار به خونمون زنگ زد. من خیلی ذوق زده بودم. ولی بعد از اینکه کارش با من تموم شد، تمومه وجودم رو غم فرا گرفت که سه ماه دیگه نمی تونم باهاش صحبت کنم. همونطور که قبلا گفتم، طبق یه ماجرای عجیب غریب شماره ی گوشی زهره رو به دست اوردم و تونستم باهاش در ارتباط باشم.

تقریبا اواخر مرداد بود که به پیشنهاد یکی از دوستام گوش دادمو رفتم برای کار تو شرکت ایرانسل  و خیلی سریع با یه گروه سه نفره راهی ماموریت شدم. نمی دونم اگه زهره نبود و نمیتونستم هر روز شرح حالمو براش SMS کنم، چی کار میکردم ؟! قطعا دق ... ! روزای خوب و شیرین و در عین حال سختی بود. به هر حال آخر سر بعد از 40 روز دوری از تهران برگشتم و آماده ی شروع ترم 5 شدم.

وای که چقدر من پاییز رو دوست دارم. شاید برای همینه که تو آذر به دنیا اومدم !!!! ولی این پاییز خیلی فرق داشت ...

یه ترم که نمی خواست تموم بشه ! باور کنید. ترمی که به اندازه ی یک عمر برام گذشت ! نمی دونم چرا ؟!

نمیتونم بگم که ترم بدی بود، ولی شاید بدترین لحظه، لحظه ای بود که با چشام دیدم زهره 2 تا از درساشو افتاده و اگر هم خوشی ای از اون چند ماه تو دلم مونده بود، به یکباره محو و تبدیل به یه خاطره ی تلخ شد. اون لحظه رو یادم نمیره که زهره بعد از دیدن نمره هاش به من نگاه کرد و من هیچ حرفی نداشتم که بزنم. چون من باهاش درس کار کردم و یکی از اون درسایی که افتاده بود رو من بهش کمک میکردم. انگار سقف دانشگاه خراب شد رو سرم. نمیتونم از یاد ببرم.

ترم تلخ پاییز گذشت، باهمه ی حوادثش که تلخیهاش بیشتر بود. که شاید شیرینترین حادثه ی این ترم، هدیه ی تولدی بود که زهره به من داد که من اون رو هر روز نگاه میکنم و میبوسم.

من یه لبتاپ خریدم ... ! شاید زیاد مهم نباشه ! اما اهمیت قضیه از اینجا معلوم میشه که تونستم دل زهره رو شاد کنم. زهره استعداد خوبی تو یادگیری داره و خیلی دوست داره کامپیوتر رو یاد بگیره. منم سعی کردم لبتاپ رو در اختیارش بذارم تا بتونه یاد بگیره و انصافا یه چیزایی یاد گرفت. شوق و ذوقش رو نمیتونم از یاد ببرم.

شاید خیلی مختصر نوشتم، که این تنها قطره ای بود از سیل اتفاقاتی که بر من گذشت در سال 86.

سال 87 هم سر رسید و یک سال دیگه به مرگ نزدیکتر شدم.

یعنی میتونم سال خوبی برای خودم بسازم ؟! و یا اینکه قلم تقدیر داستان دیگری برایم نوشته !

باید صبر کرد و نه هیچ کار دیگر.

فقط منتظرم که زهره هم بگوید که دوستم دارد !!! یعنی خواسته ی زیادیه ؟!

همین 

 

راستی، هنوزم برام دعا می کنین ؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387   توسط بهزاد  | 



تو لبریز از عشق من

من لبریز از نیاز  دوست داشتن  تو

 تو اشباع شد ه از این همه سخاوت عاشقانه من

من تشنه شنیدن  یک جمله  عاشقانه تو

تو از تبار سر زمین یخها

 من از دیار ساده خورشید

توتمام  زیبایی گل سرخ

 من همان خار  محافظ گل

تو خنجری بسته به پهلو

من تا آخرین نفس زخمی آن خنجر

 تو فانوس دریایی...من قایق شکسته سرگردان

تو آخرین شمع....من عاشقترین پروانه

تو همیشه بدرود ...من همیشه درود

من همیشه در پی تو..تو همیشه در پی عشق دیگر

من همیشه وفا دار....تو بی وفا تا آخر عمر

دل من در تاب وتب تو دل تو بی خیال دل من

من در انتظار وتشویش تو همیشه عیش ونیش

توومن همیشه بی هم...همیشه در کنار هم

 

منتظرتا آخر

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386   توسط بهزاد  | 



خیلی دوست دارم

 

وقتی گریبان عدم

با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را

پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را

در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را

با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم

نه عقل بود ونه دلی

چیزی نمی دانم از این

دیوانگی و عاقلی

 

 

یک آن شد این عاشق شدن

دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا

از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم

شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و

عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو

نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این

دیوانگی و عاقلی

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386   توسط بهزاد  | 



برای هزارمین بار، پرسید: تا حالا شده من دلت رو بشکنم ؟!

منم برای هزارمین بار، به دروغ گفتم: نه، هیچوقت!

تا مبادا دلش بشکنه !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386   توسط بهزاد  | 



تو را به اندازه ی تمام روزگارانی که ندیده ام، دوست میدارم

تو را به اندازه ی تمام روزگارانی که نزیسته ام، دوست میدارم

و تو را به جای تمام کسانی که دوست نمیدارم، دوست میدارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386   توسط بهزاد  | 



 

درست 21 سال قبل

7660 روز پیش

یه آدم جدید که با همه فرق داشت متولد شد !!!

هیچ کس نمی تونست حدس بزنه که چه سرنوشتی در انتظار این پسر کوچولو هست !

بچه ای که باید لای چندین ملحفه پیچیده میشد تا شاید حجیم تر شده و راحت تر در آغوش دیگران جای بگیره !

اون پسر بچه بزرگ شد

بزرگ و بزرگ تر شد !

تا اینکه 18 سال بعد از اون روز، عاشق شد !!!!!

خنده داره !!!

نه ؟!

به همین سادگی بود، زندگی اون پسر

اما

تازه ازاینجا بود که زندگی پسرک وارد مرحله ی تازه ای شد 

اون خیلی زود با ورود به دانشگاه عاشق دختری به نام زهره شد

دیوانه وار بهش عشق ورزید

کسی که با غرور زیادی پا بر روی زمین می گذاشت، غرورش را زیر پا نهاد و خودش را به موجودی حقیر در چشمان آن دخترک نشان داد !

کاری نبود که از دستش بربیاید و کوتاهی کند !

آنقدر خرد شده بود که دختر هم به تعجب افتاده بود

ولی

ناگهان یک حادثه برای دختر به وجود آمد و پسرک 4 ماه از دیدن دختر محروم شد

در این حین پسر به تمامی کارهایش فکر کرد

 ولی ذره ای از علاقه اش به دختر کم نشد

با بازگشت دختر، صفحه ی تازه ای در عشق پسر به دختر ورق خورد

پسر عاقلانه تر به پیش رفت

دختر هم آن رفتار بچه گانه را فراموش کرده بود

و ...

و امروز

16 آذر 1386

 

برگردیم به نثر امروزی

 

بابا امروز تولدمه ها

دوپ دیس، دوپ دیس، ...

دست بزنید دیگه

خبر دارم یعنی اگه بگم میترکید 

البته از هیجان

امروز

وقتی داشتم میومدم تهران

زهره بهم یه هدیه ی تولد داد 

یه جعبه حاوی دو تا خودنویس دوقلو و البته شیک

خوش به حالم !!!!!

 

 

دم همتون گرم که تو این چند وقت منو تنها نذاشتید

مخصوصا آبجی جمانه و داداش علیرضا 

 

تولدم خیلییییییییییییییییییییییی مبارکم باشه

+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386   توسط بهزاد  | 



سلام

تو رو خدا اصرار نکین !!!

نمیتونم سرم رو بالا بیارم 

از چی ؟! 

از خجالت دیگه

یه عالمه شرمنده ام !!!  

از همتون عذر میخوام که چند وقته بهتون سر نزدم

ولی بار کنید تا چند هفته ی دیگه جبران میکنم !!!

۱۶ آذر تولدمه

پس منتظر یه "سوپر آپ" باشید

از آبجی جمانه، داداشیم علیرضا، آبجی کوچولو بهار، و همه و همه که شرمنده کردن منو تشکر میکنم که با حضورشون باعث دلگرمی من بودن و هستن

پس منتظر خبرای خووووووووووووووب باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386   توسط بهزاد  | 



 

یک دوست خوب می گفت: آدما مثل کتابند که تاوقتی تموم نشن جذابند.

پس سعی کن خودتو تند تند جلوی دیگران ورق نزنی تا زود تموم بشی؛

برای این که وقتی تموم بشی مطمئن باش میرن سراغ یک کتاب دیگه !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386   توسط بهزاد  |